پنجشنبه 21 خرداد ماه سال 1388
ایران


همه جا پرچم سبز       همه در جوش و خروش 

 می رسد بوی امید      نغمه صبح به گوش

همه جا جلوه ی نور    همه جا سبزه به بار 

 همه لبخند به لب      می رسد بوی بهار 

رویش آینه ها            موسم یاری و داد

رقص یک پرچم سبز         موج در دامن باد

دشت سر سبز غرور      وطن پاک صبور 

 از خزر تا به خلیج      ای همه شادی و شور 

ایران...ایران...ایران... ای ایران!

دست در دست، همه     هر طرف صحبت مهر 

 گشته خورشید پدید    از فراسوی سپهر 

صف به صف مست سرور     این زمان خنده کنان 

 پراز شوق حضور               مرد و زن پیرو جوان

رویش آینه ها            موسم یاری و داد

رقص یک پرچم سبز         موج در دامن باد

دشت سر سبز غرور      وطن پاک صبور 

 از خزر تا به خلیج      ای همه شادی و شور 

ایران...ایران...ایران... ای ایران!


 سپیده درویشی


جمعه 15 خرداد ماه سال 1388


ادب مرد به ز دولت اوست


ادب مرد به ز دولت اوست

جمعه 8 خرداد ماه سال 1388
برگ شقایق


دلم بهر علی میسوخت چون قونفوز مرا میزد


گرفتم دامن مولای خود در چنگ و می گفتم بزن قونفوز بزن قونفوز


که من دست از امامم بر نمی دارم


نگاه غربت او بیشتر می داد آزارم


چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1388
نیایش

هر که در این بزم مقرب‏تر است

جام بلا بیشترش مى‏دهند

و آن که زدلبر نظر خاص یافت

داغ عنا بر جگرش مى‏نهند


خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان.

اضطراب های بزرگ ،غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن .لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز،بر جانم ریز.

خدایا به من عشق بی هوس ، تنهائی ،در انبوه جمعیت ،دوست داشتن بی آنکه دوست بداند،روزی کن.


زنده یاد دکتر شریعتی


یکشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1388
یادمان باشد


یادمان باشد ازامروزجفایی نکنیم

گرکه درخویش شکستیم صدایی نکنیم

 

خودبسازیم به هردردکه ازدوست رسد

بهربهبود ولی فکردوایی نکنیم

 

جای پرداخت به خودبردگران اندیشیم

شکوه ازغیرخطاهست خطایی نکنیم

 

وبه هنگام عبادت سرسجاده ی عشق

جزبرای دل محبوب دعایی نکنیم

 

یاورخویش بدانیم خدایاران را

جزبه یاران خدادوست وفایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنهاماند

طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

 

گله هرگزنبود شیوه ی دلسوختگان

با غم خویش بسازیم وشفایی نکنیم

 

یادمان باشداگرشاخه گلی راچیدیم

وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم

 

پرپروانه شکستن هنرانسان نیست

گرشکستیم به غفلت من ومایی نکنیم

 

دوستداری نبود بندگی غیر خدا

بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم

 

مهربانی صفت بارزعشاق خداست

یادمان باشد ازینکار ابایی نکنیم



هوروش نوابی


یکشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1388
دل تنگی

دل تنگی مرا به تماشا گذاشته است
اشکی که روی گونه من پا گذاشته است

هم زاد با تمامی تنهایی من است
مردی که سر به دامن صحرا گذاشته است

این کیست؟ این که غربت چشمان خویش را
در کوله بار خستگی ام جا گذاشته است

این کیست؟ این که این همه دل های تشنه را
در خشک سال عاطفه تنها گذاشته است

خورشید چشم اوست که هر روز هفته را
چشم انتظار مشرق فردا گذاشته است


سعید بیابانکی

جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388
درد دل

سلام حسام

خوبی؟

این نوشترو فقط واسه این می نویسم که یادت بندازم وبلاگ رو فقط و فقط برا دل خودت می نویسی و بس

حرفهای عزیزی که چند روز پیش می گفت یادته؟

کسی که بودنش برات یه لطف الهی هست.بهترین راه شناختن کسی که بهش اعتماد می کنی نوشته ها و حرفهاشه .هیچ قصد و غرضی واسه حرفاش نداره .کلی تجربه از پستی و بلندی این زندگی و دنیای عجیب و غریب داره که میتونه برات مهم باشه.

به هر حال حسام ٬ یک سری واقعیت تو زندگی هست که باید بپذیری و خودت رو باهاش وفق بدی.

حرفهای استاد انسان در اسلام تو گوشمه که میگفت در اوج احساس تصمیم نگیرید .بهترین انتخاب و رسیدن به هدف زمانی هست که از دید واقعیت بهش نگاه کرد و پذیرفت.

خدایا همه چی من تویی خودت میدونی خیلی دوست دارم تو رو معبود صدا کنم

تو این معبود بودن تو یه رازی هست که خودمو خودت می دونی.عاشقتم خدا همه چی من تویی .کمکم کن خودم رو بشناسم و  به اون حسام درونم پی ببرم.

یا علی

چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1388

چو شمع یک مژه واکن ز پرده مست برون آ

بگیر پنبه ز مینا، قدح به دست برون آ

نمرد چند شوی خشت خاکدان تعلق

دمی جنون کن و زین دخمه های پست برون آ

جهان رنگ چه دارد بجز غبار فسردن

نیاز سنگ کن این شیشه از شکست برون آ

ثمر کجاست درین باغ، گو چه سرو و چنارت

ز آستین طلب صد هزار دست برون آ

منزه است خرابات بی نیاز حقیقت

تو خواه سبحه شمر خواه می پرست برون آ

قدت خمیده ز پیری دگر خطاست اقامت

ز خانه ای که بناش کند نشست برون آ

غبار آنهمه محما به دوش سعی ندارد

به پای هر که ازین دامگاه جست برون آ

امید و یاس و جود عدم غبار خیال است

از آنچه نیست مخور غم از آنچه هست برون آ

مباش محو کمان خانه ی فریب چو بیدل

خدنگ ناز شکاری ز قید شست برون ا

- بیدل کابلی -

سه شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1388

ای‌ آبشار نوحه‌ گر از بهر چیستی‌


چین‌ بر جبین‌ فکنده‌ ز اندوه‌ کیستی‌


دردت‌ چه‌ درد بود که‌ دیشب‌ تمام‌ شب‌


سر را به‌ سنگ‌ می‌زدی‌ و می‌گریستی


زفرخان جوهری

یکشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1388
آینه ها



آیینه ها در چشم های ما چه جاذبه ای دارند؟


آیینه ها که دعوت دیدارند


دیدار های کوتاه


از پشت هفت دیدار


دیوارهای صاف


دیوارهای شیشه ای شفاف


دیوارهای تو


دیوارهای من


دیوارهای فاصله بسیارند


آه دیوار های تو همه آیینه اند


آینه های من همه دیوارند


شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388
کارگاه آموزش

امروز کارگاه آموزش بازاریابی و تکنیکهای ارتباط داشتیم

یه workshop  نه ساعته.

دم استادمون گرم

تک تک ۱۵ نفری که باهم بودیم یه تغییر اساسی بعد کارگاه احساس کردیم

استاد بیشتر از بهتر زندگی کردن و روشهای ارتباط خوب حرف میزد

من که خیلی راضی بودم



فقط امروز


خشمگین مشو    نگران مشو    سپاسگذار باش      سخت کار کن


با همه موجودات مهربان باش

جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1388
ای شب از رویای تو رنگین شده

 این شعر فروغ رو تقدیم میکنم به داداشم مرتضی.

مرتضی دوست با مرام و اهل دل منه.




ای شب از رویای تو رنگین شده


ای شب از رویای تو رنگین شده


سینه از عطر توام سنگین شده


ای بروی چشم من گسترده خویش


شادیم بخشیده از اندوه بیش


همچو بارانی که شوید جسم خاک


هستیم زالودگی ها کرده پاک


ای تپش های تن سوزان من


آتشی در سایه مزگان من


ای ز گندمزارها سرشارتر


ای ز زرین شاخه ها پربارتر


ای در بگشوده بر خورشید ها


در هجوم ظلمت تردیدها


با توام دیگر ز دردی بیم نیست


هست اگر جز درد خوشبختیم نیست


این دل تنگ من و این بار نور؟


هایهوی زندگی در قعر گور؟


 

ای دو چشمانت چمنزاران من


داغ چشمت خورده بر چشمان من


پیش ازینت گرکه در خود داشتم


هر کسی را تو نمی انگاشتم


 

درد تاریکیست درد  خواستن


رفتن و بیهوده خود را کاستن


سر نهادن بر سیه دل سینه ها


سینه آلبودن به چرک کینه ها


در نوازش نیش ماران یافتن


زهر در لبخند یاران یافتن


زر نهادن در کف طرارها


گم شدن در پهنه بازارها


 

آه ای با جان من آمیخته


ای مرا از گور من انگیخته


چون ستاره با دو بال زرنشان


آمده از دوردست آسمان


از تو تنهائیم خاموشی گرفت


پیکرم بو هم آغوشی گرفت


 جوی خشک سینه ام را آب تو


بستر رگهام را سیلاب تو


در جهانیاینچنین سرد وسیاه


با قدمهایت قدمهایم براه


 

ای بزیر پوستم پنهان شده


همچو خون در پوستم جوشان شده


گیسویم را از نوازش سوخته


گونه هایم از هرم خواهش سوخته


آه ای بیگانه با پیراهنم


آشنای سبزه زاران تنم


آه ای روشن طلوع بی غروب


آفتاب سرزمین های جنوب


آه ای از سحر شاداب تر


از بهاران تازه تر سیراب تر


عشق دیگر نیست این . این خیرگیست


چلچراغی در سکوت وتیرگیست


عشق چون در سینه ام بیدار شد


از طلب پا تا سرم ایثار شد


این دگر من نیستم من نیستم


حیف از آن عمری که با من زیستم


ای لبانم بوسه گاه بوسه ات


خیره چشمانم براه بوسه ات


ای تشنج های لذت در تنم


ای خطوط  پیکرت پیراهنم


آه می خواهم که بشکافم زهم


شادیم یکدم بیالاید به غم


آه می خواهم که برخیزم زجای


همچو ابری اشک ریزم هایهای


 

این دل تنگ من واین دود عود؟


در شبستان زخمه های چنگ و رود؟


این فضای خالی و پروازها؟


این شب خاموش واین آوازها؟


ای نگاهت لای لای سحربار


گاهوار کودکان بی قرار


ای نفسهایت نسیم نیمخواب


شسته از من لرزه های اضطراب


خفته در لبخند فرداهای من


رفته تا اعماق دنیاهای من


 

ای مرا با شور وشعر آمیخته


اینهمه آتش به شعرم ریخته


چون تب عشقم چنین افروختی


لاجرم شعرم به آتش سوختی


 فروغ فرخزاد


پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1388
غباری در بیابانی




نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
 نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی


رهی معیری


چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388
راز

 کسی  راز  مرا  داند

 که از اینرو  به آنرویم  بگرداند

  و ما با  لذتی  این  راز  غبارآلود  را مثل دعایی  زیر لب تکرار  می کردیم

چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388
برای او

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه

این غزل سروده مرحومه نجمه زارع هستش.دو شب پیش به طور اتفاقی کتاب (برای او)رو داشتم میخوندم که با غزل های ایشون آشنا شدم و خوشم اومد.دوست داشتم بیشتر میشناختمش،ولی حیف که دیر شده و نجمه از این دنیا رفته.یکی از دوست های اهل ادب شناخت مختصری از نجمه داشت که برام تعریف کرد.راستشو بخاین خیلی ناراحت شدم . خدا رحمتش کنه.به نظر من نجمه به این زیبایی نمی تونست غزل بگه مگر اینکه یه ارتباط پاک و روحانی با معبودش ایجاد بکنه.


دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است   هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است         

   می ترسم آخرش تو نیایی و پرکنند     در شهر شاعری ز جهان بار بسته است                 

یکشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1388
نیایش

ای اسم مقدسی که از برکت تو گره رنج ها و غم ها گشوده میشود.

ای نام مبارک که به یاد تو فشار بلیات آرام می گیرد و بار سنگین محنت ها به مدارا و ملایمت می گراید.

ای کسی که تنها از تو٬ تنها راه نجات را می جویند و از برابر حمله حادثات به سوی تو فرار می کنند. قدرت جلیل و عظیم تو امواج حوادث را در هم می شکند و لطف پنهان تو بیچارگان را چاره می سازد و دردمندان را دارو و درمان می بخشد.

ای پروردگار دانا و توانا

تو از غمی که در دل دارم آگاهی و می دانی که این غم مایه پریشانی خاطر من و موجب آشفتگی ضمیر من گشته است.

تو می دانی که فشار این بار پشت مرا خم کرده و تاب و توان از جان من ربوده است.

تو می دانی که دیگر طاقتم طاق شده و به مستمندی و مسکنت در افتاده ام.


خدایا چنان کن سرانجام کار       تو خشنود باشی و ما رستگار


شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1388
تولدم مبارک
هنگامی که شادی من به دنیا امد،او را در بغل گرفتم وروی بام خانه فریاد زدم ((ای همسایگان،بیایید،بیایید و ببینید زیرا که  امروز،شادی من به دنیا امده است.بیایید و این موجود سر خوش  را که در افتاب میخندد بنگرید
ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند.و من بسیار در شگفت  شدم.
تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار میزدم-ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد.من و شادی ام تنها ماندیم.
نه هیچ کس سراغی از ما گرفت و نه هیچ کس به دیدن ما امد.انگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد.زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید.
انگاه شادی من از تنهایی مرد.

   اکنون من فقط شادی ِ مرده ام را با اندوه ِ مرده ام به یاد می اورم.ولی یاد یک برگ ِ پاییزیست که چندی در باد فریاد میکند و سپس صدایی از او بر نمی اید

و دیشب

که جشن تولد بیست و هفت سالگیت بود چه خوشحال بودی و شاد ،دستهای مهربان برایت کف میزدند و تو لحظه فوت کردن شمع چه آرزو کردی؟

می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان         هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان